رد پاهایم
بر نرمی ماسه های کویر
گواه آمدنم .
باورم کن
حتی اگر باران ببارد !..
اساساً در باور من هیچ چیز مهم تراز - نان شب مردم - نیست ، آن هم نه نان و پنیرکه لیاقت مردمان این سرزمین کمتر از خود بوقلمون نیست .
وقتی نان نباشد چه توفیری دارد نفسی که فرو می رود مُمد حیات باشد و یا مُخل آن ، وچون برمی آید مُفرح ذات گردد یا مُخرب آن . نان که نباشد حتی نفس مسیحایی هم نمی تواند مُفرح ذات گردد چه رسد به نفس سرد کارگر بیچاره ای که بجای سقف ، هر دم سایه شوم وسنگین فقر را بالای سرش می بیند ، که چنین نفسی همان بهترکه فرو رود و دگر باره برنیاید . طبیعت آدمی به گونه ای است که می تواند مغر پُر از افکار آشفته و پریشان را تحمل کند ، و یا سینه لبریز از غُصه های بی پایان را تاب بیاورد ، اما گرسنگی را هرگز . فقر که از دَر درآید ایمان از پنجره می رود، واین سخن من نیست که کلام نغز مولایمان علی (ع) است .
ادامه...
درود
یک سوال دارم جناب محمدی
شما مطمئن هستید خدایی وجود دارد؟؟؟!!!!!!!!!!!!
سلام ودرود فراوان. آری بخدا مطمئنم !... اما خدایی که من میشناسم همه اش نور است و رحمت . سعید خان عزیز من با تمام وجودم در بسیاری از لحظات خلوت خویش ، وجود خدا را لمس کرده ام. در همین دنیا پای تمام کارهای خوبم مهر تایید وامضایش را گرفته ام و هر گاه اندکی ، فقط اندکی به خطا رفته ام خشم وعتابش را بوضوح دیده ام . خدای من ، خدای تو نیز هست ، چه ندانی و چه بدانی و نخواهی. و در وانفسای هزاره سوم ، این تنها وجه مشترک ما فرزندان آدم (ع) است.
درود
خداوندا دیر گاهی ست ترازوی عدالتت خراب شده است..
شایدم ترازویی در کار نبوده
گاهی از انسان بودن خود بسیار شرمگین می شوم...!
وپر می شوم از هزاران چرایی ؟
سلام .
آنقدر زیبا و گویاست که نیازی به هیچ پاسخی ندارد. زنده باشید و سلامت.
درود
یک سوال دارم جناب محمدی
شما مطمئن هستید خدایی وجود دارد؟؟؟!!!!!!!!!!!!
سلام ودرود فراوان.
آری بخدا مطمئنم !...
اما خدایی که من میشناسم همه اش نور است و رحمت .
سعید خان عزیز
من با تمام وجودم در بسیاری از لحظات خلوت خویش ، وجود خدا را لمس کرده ام. در همین دنیا پای تمام کارهای خوبم مهر تایید وامضایش را گرفته ام و هر گاه اندکی ، فقط اندکی به خطا رفته ام خشم وعتابش را بوضوح دیده ام .
خدای من ، خدای تو نیز هست ، چه ندانی و چه بدانی و نخواهی.
و در وانفسای هزاره سوم ، این تنها وجه مشترک ما فرزندان آدم (ع) است.
تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام
دردِ یک اتفاق که شاید با اتقاقِ تـو
دردش متفاوت باشد ویرانم می کند
من از دست رفته ام ، شکسته ام
می فهمی ؟
به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛
اما اشک نمی ریزم
پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند ...
دردم ، دگر بحال دوا گریه میکند
بیماری ام ز مرگ شفا گریه میکند
دل پاره پاره گشته و امید چون جلا
بر این شکسته آیینه گریه میکند
... امشب زدرد عشق در آغوش شعر من
ساز علی به صدق وصفا گریه میکند...
شعرتون خیلی زیبا و پر احساس بود بانو.
ممنون ومتشکر
راستی انتهای بودن هر آدمی تا به کجاست ؟
درود
خداوندا دیر گاهی ست ترازوی عدالتت خراب شده است..
شایدم ترازویی در کار نبوده
گاهی از انسان بودن خود بسیار شرمگین می شوم...!
وپر می شوم از هزاران چرایی ؟
سلام .
آنقدر زیبا و گویاست که نیازی به هیچ پاسخی ندارد.
زنده باشید و سلامت.
دروود بر برادر پاستوریزه خودمان
درود بر صورتی جان عزیز





بخدا من خیلی پاستوریزه هم نیستم، ها....
نشان به اون نشان که از بین شاعران معاصر ، ایرج میرزا رو بیشتر از همه خوندم
خاطرات خیلى عجیبند !
گاهى میخندیم به خاطراتى که تلخ بودند
گاهى گریه میکنیم به خاطراتى که شیرین بودند
در ساحل سکوت و تنهایی خویش
می ایستم
باران خاطره می بارد
دریا نامت را تلاوت میکند
ومن می شکنم
ای همیشه در اضطراب کبوتر....